تبليغاتX
سکـوت کبـود

تقدیم به همـراه زندگی ام ..

دوباره شب می رسد ...

و من به همان اندازه دوست داشتنت دلتنگ می شـوم

و برای هر ثانیه ندیدنت آسمان آسمان ناله می کنــم.

چقدر امشب دلم میخواهد سفر کنم به سرزمین سرسبز حضور تو ... !

منتظـر نباش شبی برسد که بگویم از این دلبستگی ها دل بریده ام

چنان یادت در اتاقک کوچک قلبم تنیده شده است که دیگر گریزی نیست .

جاده زندگی را به آخر میرسانم و زندگی تازه ام را آغاز می کنم با تو ...

تا به جمع پرستو های عشق بپیوندیم آنها میدانند من عاشق پروازم .

شب افروز شبهای پریشانی طنین آوای تو شعله میکشد بر دل شیدایم

ای تندیس خوبیها من در رستاخیز نگریستنی چشمان توزندگی را یافته ام

من در بینهایت فراسرشت آدمی و با شوق خارج از هر گنجایشی

عاشقت شدم و این حادثه از نگاه آسمانی تو آغاز شد .

                                                               

                                                                               سـحـــر

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 2:33 توسط ¤¸¸.•* سحر *•.¸¸¤ |


آسـمانــی مـن

پـــی واژه هـای تازه ای برای از تو سـرودن هستــم

یا قافیه ای که دوست داشتنت را فریاد کند

اما همیشه برای وصف زیبایی های تو میان کلمات سرگردانم !

مثل وقتی که بعد از هزارمین دیدار باز هم با دیدنت زبانم میگیرد !

از پنجره اتاقم خیره مانده ام به ماه خیره به افقی در مانده ...

قـطره هــای  شبنم روی شیشه اتاقم می لغزند

و به این می اندیشم که مبادا بـشـکند بلور این عاطفه و محبت

 من که آنقدر به عشق تو مبتلایم که تصور بی تو بودن برایم محال است

آنقدر خودخواهم که حتی نمی خواهم ستاره به معشوقم چشمک بزند

و یا حتی نگاه ماه خیره بماند بر ماه زمینی ام !

کاش بدانـی که من در کوچه پس کو چه های نگاهت نور امید یافته ام

نور امیــدی در پی آن چشمهای فریبــا ...

دوسـتــت دارم .بــرای من بمان .. بــرای من بس ... !!!

 

                                             .:: سحــر ::.

 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 1:25 توسط ¤¸¸.•* سحر *•.¸¸¤ |


مهربانم ای خوب!

یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که این جا

بین آدم هایی، که همه سرد و غریبند با تو

تک و تنها، به تو می اندیشد

و کمی،

دلش از دوری تو دلگیر است....

مهربانم، ای خوب!

یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که چشمش ،

به رهت دوخته بر در مانده

و شب و روز دعایش اینست؛

زیر این سقف بلند، هر کجایی هستی، به سلامت باشی

و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد...

مهربانم، ای خوب!

یاد قلبت باشد؛

یک نفر هست که دنیایش را،

همه هستی و رؤیایش را، به شکوفایی احساس تو، پیوند زده

و دلش می خواهد، لحظه ها را با تو، به خدا بسپارد....

مهربانم، ای خوب!

یک نفر هست که با تو

تک و تنها، با تو

پر اندیشه و شعر است و شعور!

پر احساس و خیال است و سرور!

مهربانم، ای یار،

یاد قلبت باشد؛

یک نفر هست که با تو، به خداوند جهان نزدیک است

و به یادت، هر صبح، گونه سبز اقاقی ها را

از ته قلب و دلش می بوسد

و دعا می کند این بار که تو

با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید شوی

و پر از عاطفه و عشق و امید

به شب معجزه و آبی فردا برسی…

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 0:0 توسط ¤¸¸.•* سحر *•.¸¸¤ |


  

اگر سکوت خلوت شبهای دلتنگی ام مجالی بدهد خواهم گفت با تو از

شبهای سرد و بی ترانه ام ! گوش کن زمزمه های دلتنگی ام را ....

شهر در سیاهی شب گم شده است

تنها چراغ یک پنجره به احترام نام تو روشن است می بینی !

تا وقتی نیامده ای شب و روزم یکی ست . تا وقتی نیامده ای درانتظار

نگاهت پشت پنجره می مانم ..

و از ستاره های آسمان سراغت را خواهم گرفت.

نگاهم خیره می ماند و گوش خیالم را به گذشته می چسبانم

صدایت را از امواج پراکنده ی ذهنم جمع می کنم .

پژواک صدایت بر دیوار ذهن می کوبد پر از آواز می شوم از تو

سکوت می شکند . شاد می شوم .  در تو رها می شوم .

در کوچه پس کوچه های خاطرات گذر میکنم تا عطر وجودت مستم کند.

سرم را به دیوار تکیه می دهم چشمهایم را می بندم و نگاه آسمانی ات

را به تصویرمیکشم نقش لبخند دلربایت چنان در آیینه چشمهایم خانه کرده

که هر چه چشمهایم را به هم می فشارم پاک نمی شود !

چشمهایم را باز میکنم لبخند تو هنوز مقابلم است.. اما عمیق تر انگار !

و در انتهای این نامه بازهم می گویم دوستت دارم .

 

                               ::. سحر .::

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 0:40 توسط ¤¸¸.•* سحر *•.¸¸¤ |